« من عاشقم »
گفت: جوان است، درست،
اما نگاه کن
من هم مچ پای زیبایی دارم.
مچ دستم را نگاه کن، مچ دست زیبایی هم
دارم.
اوه، خدای من،
فکر می کردم همه ی اینها کافی باشد برایت،
اما باز هم او،
هر بار که او زنگ می زند تو
دیوانه می شوی،
تو که به من گفته بودی همه چیز تمام شده،
گفته بودی دیگر ادامه نمی دهی،
من آنقدر زندگی کرده ام که
زن خوبی بشوم،
حالا چرا تو یک زن بد می خواهی؟
تو کسی را می خواهی که آزارت بدهد، اینطور نیست؟
به گمانت زندگی آنقدر گند گرفته است
که کسی اینقدر گند با تو رفتار کند،
اینطور نیست؟
بگو، اینطور نیست؟ دوست داری که مثل
یک تیکه گه با تو رفتار شود؟
و.. پسرم چی؟ پسرم می خواهد تو را ببیند.
به پسرم گفته بودم
و همه ی عاشق هایم را رانده بودم.
توی یک کافه ایستادم و فریاد کشیدم
من عاشقم،
و حالا تو از من یک احمق ساختی...
گفتم: واقعا متاسفم، واقعا متاسفم.
گفت: من را پیش خودت نگه دار، خواهش می کنم، اینکار را می کنی؟
گفتم: من هیچ وقت در چنین شرایطی قرار نگرفته بودم
چنین مثلث های عشقی ی...
او بلند شد، سیگاری روشن کرد، به آخر خط رسیده بود.
دیوانه وار قدم می زد.
بدن کوچکی داشت، دستانش لاغر بود، بسیار لاغر و
وقتی فریاد کشید و شروع کرد به زدن من،
مچ دست هایش را گرفتم و به چشمانش خیره شدم:
یک قرن تنفر عمیق در چشمانش نشسته بود.
من اشتباه و بی محبت و بیمارگونه رفتار کرده بودم.
تمام چیزهایی که پیشتر آموخته بودم، به هدر رفت.
هیچ آفریده ای به حماقت من زندگی نکرده و
همه شعرهایم غلط بودند.
چارلز بوکوفسکی
برگردان یگانه وصالی
**********************************
« همین طور که شعرها پیش می روند »
همین طور که شعرهایت پیش می روند تا به هزارتا برسند
می فهمی که خیلی کم آفریده ای.
شعرهایت همه شده اند وصف باران و نور خورشید و
ترافیک خیابان و شب و روزهای
یک سال و چهره ها.
ترک کردن همه ی اینها که بسیار ساده تر از زندگی کردنشان
خواهد بود، الان نوشتن یک خط بیشتر
درست مثل همین پخش آهنگ پیانوی مردی است از رادیو،
بهترین نویسنده ها اغلب
بسیار کم گفته اند و
بدترینشان
اوه، تا دلت بخواد.
چارلز بوکوفسکی
برگردان یگانه وصالی
|