ادبیات یخ زده
  
 
 
مهر 1386
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
 
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 6 مهر ماه سال 1386
دو شعر از چارلز بوکوفسکی

« من عاشقم »

 

گفت: جوان است، درست،

اما نگاه کن

من هم مچ پای زیبایی دارم.

مچ دستم را نگاه کن، مچ دست زیبایی هم

دارم.

اوه، خدای من،

فکر می کردم همه ی اینها کافی باشد برایت،

اما باز هم او،

هر بار که او زنگ می زند تو

دیوانه می شوی،

تو که به من گفته بودی همه چیز تمام شده،

گفته بودی دیگر ادامه نمی دهی،

من آنقدر زندگی کرده ام که

زن خوبی بشوم،

حالا چرا تو یک زن بد می خواهی؟

تو کسی را می خواهی که آزارت بدهد، اینطور نیست؟

به گمانت زندگی آنقدر گند گرفته است

که کسی اینقدر گند با تو رفتار کند،

اینطور نیست؟

بگو، اینطور نیست؟ دوست داری که مثل

یک تیکه گه با تو رفتار شود؟

و.. پسرم چی؟ پسرم می خواهد تو را ببیند.

به پسرم گفته بودم

و همه ی عاشق هایم را رانده بودم.

توی یک کافه ایستادم و فریاد کشیدم

                                                  من عاشقم،

و حالا تو از من یک احمق ساختی...

گفتم: واقعا متاسفم، واقعا متاسفم.

گفت: من را پیش خودت نگه دار، خواهش می کنم، اینکار را می کنی؟

گفتم: من هیچ وقت در چنین شرایطی قرار نگرفته بودم

چنین مثلث های عشقی ی...

او بلند شد، سیگاری روشن کرد، به آخر خط رسیده بود.

دیوانه وار قدم می زد.

بدن کوچکی داشت، دستانش لاغر بود، بسیار لاغر و

وقتی فریاد کشید و شروع کرد به زدن من،

مچ دست هایش را گرفتم و به چشمانش خیره شدم:

یک قرن تنفر عمیق در چشمانش نشسته بود.

من اشتباه و بی محبت و بیمارگونه رفتار کرده بودم.

تمام چیزهایی که پیشتر آموخته بودم، به هدر رفت.

هیچ آفریده ای به حماقت من زندگی نکرده و

همه شعرهایم غلط بودند.

 

چارلز بوکوفسکی

برگردان یگانه وصالی

 

 

 **********************************

 

« همین طور که شعرها پیش می روند »

 

همین طور که شعرهایت پیش می روند تا به هزارتا برسند

می فهمی که خیلی کم آفریده ای.

شعرهایت همه شده اند وصف باران و نور خورشید و

ترافیک خیابان و شب و روزهای

یک سال و چهره ها.

ترک کردن همه ی اینها که بسیار ساده تر از زندگی کردنشان

خواهد بود، الان نوشتن یک خط بیشتر

درست مثل همین پخش آهنگ پیانوی مردی است از رادیو،

بهترین نویسنده ها اغلب

بسیار کم گفته اند و

بدترینشان

اوه، تا دلت بخواد.

 

 

چارلز بوکوفسکی

برگردان یگانه وصالی

 


 
شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
جک کرواک- رمان بلند

در مسیر جاده

 

اولین ملاقات من با "دین" زمانی بود که به تازگی از همسرم جدا شده بودم. درست زمانی که دوران نقاهت بیماری سختی را پشت سر می گذاشتم. ترجیح می دهم هیچ صحبتی راجع به آن روزها نکنم جز اینکه تنها باعث خستگی فلاکت بار من شد و تنها این حس را در من پروراند که همه چیز برای من مرده است. با آمدن "دین موریارتی" فصلی در زندگی من آغاز شد که می توان آن را زندگی" در مسیر جاده"  خواند. پیشترها، همیشه رویای رفتن به غرب و سر زدن به دهکده های آن حوالی را در سر می پروراندم و با ولع بسیار نقشه اش را می کشیدم، اما هرگز موفق به این کار نشدم. دین ایده آل ترین آدمی بود که برای زندگی در مسیر جاده ها می شناختم، در واقع شاید به این خاطر که او واقعا" در جاده به دنیا آمده بود، وقتی  در سال 1926 پدر و مادرش با اتومبیل قراضه شان از "سالت لِیک" به سمت "لس آنجلس" می رفتند، او متولد شد. اولین اخبار ازدین همیشه توسط "چاد کینگ" به من می رسید، چرا که او از دارالتاءدیبی در "نیومکزیکو" برایش نامه می نوشت. من بی اندازه شیفته ی نامه های او شده بودم. نامه های او در عین سادگی شیرین بودند. او خیلی صادقانه از چاد خواسته بود که برایش از "نیچه" و کلا" هر چیز روشنفکرمابانه ی جالبی که می داند، بگوید. اوایل من و کارلو همیشه در مورد او حرف می زدیم و خیلی دوست داشتیم که این دین موریارتی عجیب را ببینیم. تمام اینها که گفتم از زمان بسیار دوری بود که دین رفتاری متفاوت داشت و مثل موجودی که الان هست، نبود. زمانی که او تنها، پسرکی زندانی، پوشیده در هاله ای از ابهام شخصیتی بود. بعد از مدتی خبر آمد که دین از کانون اصلاح و تربیت مرخص شده و بلاخره برای اولین بار به نیویورک می آید، همین طور خبر آمد که او به تازگی با دختری به نام " ماریلو" ازدواج کرده است.

روزی که مثل دیگر روزها بی هدف اطراف کمپ قدم می زدم، چاد و "تیم گری" خبر آوردند که دین در استخر آب سردی در "ایست هارلم" اسپانیایی است. دین درست شب قبل به آنجا رسیده بود و اولین سفرش به نیویورک را همراه ماریلوی زیبایش می گذراند. آنها در خیابان پنجاهم از اتوبوس پیاده شده بودند و همان اطراف به دنبال جایی برای غذا خوردن می گشتند که مستقیم به سمت " هکتور"  رفتند و از آن موقع به بعد کافه تریای هکتور برای دین سمبل نیویورک شده بود. آنها تمام پولشان را برای یک کیک بزرگ خامه ای قشنگ دادند.  

در تمام طول این مدت دین مدام به ماریلو می گفت: " می ببینی عزیزم، ما در نیویورک هستیم،  درسته که من همه چیزهایی که ذهنمو مشغول کرده بود رو موقعی که داشتیم از « می سوری» می گذشتیم در مورد کانون اصلاح و تربیت «بونیویل» که فقط دورانی سخت و مشکلات زندان رو به خاطرم میاره، چیزی بهت نگفته بودم، اما الان واقعا" لازمه که همه  اون ته مونده هایی که چیزای عاشقانه ی شخصی مون رو نگران می کنه، کنار بذاریم و اول از همه به برنامه ی زندگی کاری بخصوصی فکر کنیم..." و آن روزها به همین منوال بر آنها می گذشت. ....


 
سه شنبه 22 خرداد ماه سال 1386
رنسانس سن فرانسیسکو

 

"رنسانس سنفرانسیسکو" نامی است که به هنرمندان و نویسندگان چیره دستی در "بای   اِریا" در پایان جنگ جهانی دوم اطلاق شده است. این رنسانس جنبشی فردی نبود، بلکه متشکل از افراد مختلفی بود، گردآمده از جوامع مختلف که در دوران پس از جنگ به سن فرانسیسکو مهاجرت کرده و به دنبال آثار و بقایای فرهنگ بوهیمیُن، در آمریکا بودند. کنث رکس روث یکی از عناصر مرکزی این رنسانس، رفتارهای غالب آن دوره را اینگونه تشریح کرده است: " این است جهانی که در پشت هر درش این شعار نوشته شده : دوران نسل های تجربه گر و انقلاب گر به پایان رسیده. بوهیمیا در قرن بیستم مرده است. دیگر نشریات کوچک و وزینی وجود ندارد."

 

اگرچه شاعران در اجتناب ورزیدن از مسیر اصلی شاعری، متفق بودند، احساس می کردند که به سوی فرمالیسم بازگشته اند و خلاقیت را رها کرده اند. آنان به وسیله ی فرم زیبایی شناختی بخصوصی متحد نشده بودند، و اغلب در زمینه های هنری و سیاسی با یکدیگر اختلاف داشتند. با وجود این بسیاری از اشعارشان کیفیتی قصیده ای داشت و پاسخگوی پس آیند خسارت بار دو جنگ جهانی، و متناسب با حال و هوای فرهنگی محدود کننده آن دوره بود. کار آنان اغلب بیان کننده تفصیلی برای جهان از دست رفته بود و برای به حال اول برگرداندن آن به وسیله ی تجلی طبیعت و فواصل فرهنگی، می کوشیدند.

 

با به خاطر آوردن غنای گویای کلمات و رجیونالیسم والت ویتمن، اشعار رنسانس سن فرانسیسکو اغلب اعتراضی و عمیقا" ساکنان بنادر اقیانوس آرام و حوالی سن فرانسیسکو را به هیجان می آورد. تاثیرات شاعر از مدرنیسم و سوررئالیسم اروپایی به ادبیات و و مذاهب شرقی تغییر کرد. با صرف نظر از مسیر اصلی شاعری در نیویورک به لحاظ جغرافیایی و سبک، شاعران سن فرانسیسکو شروع به برپایی مراکز نشر و مجلات کوچکی برای خود کردند که انتشارات «سیتی لایت» و « اِوِر گرین» جزء آن ها می باشد.

 

برخی از اصلی ترین شاعران رنسانس سن فرانسیسکو شامل رکس روث، ویلیام اوِرسان، جک اسپایسر، روبین بلیسر و مایکل مک کلور بودند. روبرت دانکل هم اگر چه بیشتر درگیر جنبش بلک مانتن( کوه سیاه ) بود، اما بسیاری از افراد اصلی رنسانس سن فرانسیسکو را در کارگاه های شعر خود در کالج ایالت سن فرانسیسکو به یکدیگر معرفی کرد. این گروه کم جان برای بحث های گاه به گاه خود در باب ادبیات، سیاست و مذهب در خانه ی رکس روث گرد هم می آمدند. بعضی هم از پی اسپایسر به پارک ها و بارها می رفتند و به سخنان و نظرات تندخویانه ی او در مورد شاعری و نشر گوش می سپردند.

 

رکس روث پدرخوانده ی ناراضی برای جنبش بیت شده بود، به طوری که رنسانس سن فرانسیسکو را ترک گفت. در سال 1953، آلن گینزبرگ با معرفی نامه ای از ویلیام کارلس ویلیامز در دست، به در خانه ی او آمد. دو سال بعد، در اکتبر 1955، رکس روث، جزء دستا ندکاران اصلی این افسانه ی خواندنی شد که این اجتماع کنونی – یعنی تمام شاعران گمنام آن دوره – از جمله مک کلور، گینزبرگ، گری اسنایدر، فیلیپ ویلن و فیلیپ لامانتا را متبلور کرد.


 
یکشنبه 12 فروردین ماه سال 1386
شعر نقش

 

هیاهو در نگاه گم نقش-زن

پرواز در بطن واقعه ی سرگردانی

-علاج درد بی درمان واژه چیست؟

                                            بگو!

:شاید نقش

               شاید طرح

که همراه با موسیقی حزن انگیز حیات

به سخره نشسته است

چشمان خیره به ناکجای پرتره را....

ابدیت...

من هیچ از بوم و رنگ نمی دانم

تنها می دانم

« حرف را باید زد

                      درد را باید گفت»

                 ***

چقدر حرف

               چقدر نقش

                               چقدر واژه

چسبیده تنگاتنگ

بر گرده ی بوم

آنگاه که دست می جنبانی

به رقص؛

چقدر حرف

               چقدر نقش

                               چقدر درد.

 

یگانه وصالی

مهر ۸۵

وُرک شاپ رضا یحیایی.


 
جمعه 4 اسفند ماه سال 1385
ویلیام کارلس ویلیامز

 

 

در رتفورد نیوجرسی متولد شد. سال 1883. نوشتن شعر را از زمانی که در دبیرستان " هوراس مان" بود آغاز کرد و بر آن شد که هم نویسنده شود و هم  پزشک. مدرک پزشکی را از دانشگاه پنسیلوانیا گرفت و همانجا بود که با  " ازرا پاوند" آشنا شد. پاوند تاثیرات بسیاری بر نوشته ها ی ویلیامز داشت. او در سال 1913 ترتیبی داد که دومین مجموعه شعر ویلیلمز با نام " خوی ها" چاپ شود. با ابزگشت به روترفورد ضمن ادامه طبابت، در تمام طول زندگی، اقدام به چاپ آثارش در مجلات کوچک کرد و کارهای بسیاری را به عنوان یک شاعر، نویسنده، مقاله نویس و نمایش نامه نویس آغاز کرد. از پی پاوند، او یکی از شاعران جنبش ایماژیست بود. گرچه، هر چه که بیشتر می گذشت، با شدت افزوده ای، با ارزشهایی که در کارهای پاوند و به خصوص "الیوت" (که به گمان او بیش از حد به فرهنگ و سنن اروپایی که بدانها تعلق خاطر داشت پرداخته بود)مخالفت کرد. او با آزمدن تکنیک های نو در وزن و سطر، به سبکی سراسر تازه –وبه خصوص آمریکایی- در شعر دست یافت که موضوع آن بر موقعیت های روزانه زندگی و به طور کل زندگی مردم عادی بنیان گذاشته بود. تاثیر او به عنوان یک شاعر به آهستگی در طول قرن بیستم گسترده شد.

او احساس می کرد تحت الشعاع محبوبیت بیش از حد " سرزمین پوچ" الیوت قرار گرفته  است. اگر چه کارهای او در سال های 1950 و 1960 توجه بسیاری را در جمع شاعران جوانی چون آلن گینزبرگ  و به طور کلی نسل بیت، جلب کرد و بسیاری از آنان تحت تاثیر زبان ساده و آزاد او به عنوان یک پیشرو، قرار گرفتند. از مهمترین آثار او می توان " کره ی جهنم" (1920) ، بهار (1923)، تصاویری از بروگل و دیگر اشعار(1962)، حماسه ی پاترسون (1992- 1963) و " تخیلات" (1970) را نام برد.

او در سال 1948 ، پس از یک حمله ی قلبی، روز به روز ناخوش تر می شد و دچار سکته شد. با این حال نوشتن را تا واپسین دم های زندگی اش ادامه داد. و در سال 1963 در نیوجرسی از دنیا رفت.

 

 

 

 

 شعر

 

تا گربه

 

بر بالای

 

کابینت مرباها

 

جهید

 

اول

 

پای جلویش را

 

با دقت گذاشت

 

اما ناگهان

 

پس پسکی رفت و

 

افتاد

 

در گلدانی

 

خالی از گل.

 

 

کارلس ویلیامز

برگردان: یگانه وصالی

 

---------------------------------------

 

شبی سرد

 

سرد است و ماه سپید

آن بالا، در میان ستارگان پراکنده، نشسته - -

درست مثل ران های عریان ِ

همسر گروهبان ده - -  در میان

پنج فرزندش...

 

حرفی نیست. سایه های رنگ پریده

بر آغوش سبزه های یخ زده

آرمیده اند.اما، صدایی آمد:

هنوز نیمه شبی

سرد است...! و

ران های سپید آسمان!

 

حرفی تازه

از اعماق وجود مردانه ی من: در آوریل...

دوباره باید ببینمش - -  در آوریل!

 

ران های گرد و صاف

همسر گروهبان ده

بعد از اینهمه زایمان

هنوز بی نقص است.

 

 

کارلس ویلیامز

برگردان: یگانه وصالی


 
دوشنبه 25 دی ماه سال 1385
بررسی مقابله ای

Child                                                                                                                                  کودک         

 

Your clear eye is the one absolutely beautiful thing.

I want to fill it with color and ducks,

The zoo of the new.

امرایی: چشمان صاف تو، لبریز زیبایی

         می خواهم سرشارش کنم از قوس و قزح

        و رنگ اردکها

         باغ وحشی نو.

 

وصالی: به راستی که چشمان پاک و شفاف تو

       زیباترین پدیده است که تاکنون آفرینش به خوددیده        است.   

       و نگاه بکر و وحشی ات

       سرشار از آرامش رنگین کمان.

 

** " فدا نکردن زیبایی شعر در ازای وفاداری به متن" و "اصل قرار دادن زیبایی کلام در بیان شعری" شعار همیشگی آقای امرایی، که متاسفانه در اینجا ناشیانه به آن عمل نشده و ایشان هیچ به عمق شعر نرفته اند تا از دیدگاه شاعری جوان، چون سیلویا پلات، مفاهیم را درک کنند. در ترجمه دوم (به گمان من) موارد اضافه شده نه تنها به مفهوم کلی صدمه نمی زند، بلکه حالت شعرگونه را هم حفظ می کند.

 

******************************

Whose name you meditate__?

April snowdrop, Indian pipe,

Little.

 

ا : که با نامش مکاشفه می کنی

   دانه های برف آوریل، خیزرانی کوچک

 

و : به کدامین نام تو آیا مکاشفه می کنی:

   برفدانه ی ناب زمستانی یا جادوی نی لبک

 

** در اینجا هم همان گونه، به علاوه اینکه در رابطه باIndian     باید اذعان شود: در اساتیر گذشته (چه بسا هم امروز) سرخپوستان آمریکایی برای آغاز مراقبه از نوای نی لبکی خاص استفاده می کردند، که در اینجا هم سیلویا به آن اشاره داشته است، به " نوای محسور کننده در چشمان بکر کودک که هر لحظه به مکاشفه اش انگار می شود."  همین طور استفاده از فعل پرسشی            که از آن به عنوان ضمیر اتصال بهره جسته اند، که با سابقه ی تجربه ی استاد، چنین بی احتیاطی هایی عجب برانگیز است.

Stalk without wrinkle

Pool in which images

Should be ground and classical

 ا : با ساقه ای بی گره

    برکه ای بایسته

    در آن تصویر زیبا و پرشکوه

 

و :  یا چون ساقه ای بی گره

    غرقه در برکه ای تصوراتی

    ساده و بی پیرایه، اما پرنخوت.

 

** در اینجا که به گونه ای ادامه ی مصرع های بالاست، دقت نشده و مصرع ها آویخته و معلق مانده اند. انگار کن واژه ها فریاد کنند:  « پس کو واژه ی اتصال ما؟ »

 

*************************

Not this troublous

Wringing of hands, this dark

Ceiling without a star.

 

ا :  نه این پر دردسر

    با دستان پیچک وتر

   این سقف مات. بی روزن و بی ستاره.

 

و :  نه چنین رنجناک اما

    دستانش را از وحشت تاریکی،

    که بی هیچ ستاره ای، آویخته از سقف، به هم می فشارد

 

** تا اینجا جناب استاد امرایی دخالت در چینش واژگان را مناسب ندانسته اند و به نظرشان خودِ برگردانِ واژه به واژه مفهوم شکوه سیلویا را خواهد رساند!!! اما در اینجا " ناگهان " وفاداری راسخ را کنار گذاشته و کلماتی اضافه کرده اند که به نظر این حقیر کاملا بی مورد می آید. چرا که این بار مفاهیم اصطلاحی (خوشبختانه) در زبان شیرین فارسی، مفهوم درد سیلویای معصوم را می رساند و نیاز به تغییرات چندانی نیست.

 

 

 

پ.ن.   این کار اولین کار بررسی مقابله ای من است. گوشه ای از پروژه ی درس ترجمه متون ادبی دوران دانشجویی. ( گذشته از شگفتی استاد) خودم بد جوری با زبان تند نقدم در مورد کتابی که به تازگی از ترجمه ی اشعار سیلویا پلات توسط اسدالله امرایی و سایر محمدی به چاپ رسیده بودُ حال کردم. اما الان دیگر نقد نمی کنم. (بیشتر به خاطر خودم نه چیز دیگر) جالب اینجا ست که استاد (دکتر افتخاری ) هم به شدت تشویقم می کرد که حتما * این مسیر که در آن قدم گذاشته ام* را ادامه دهم. به هر حال دوست داشتم بگذارمش اینجا برای دوباره نقد شدن. امیدوارم کسی پیدا شود که نظری راجع اش داشته باشد.  

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 21073


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها